زين العابدين شيروانى

668

بستان السياحه ( فارسي )

پديد آيد و چون اعضا و جوارح و قوى پيدا آمدند آنكاه فرزند غذا خوردن آغاز كند و از راه ناف خونى كه در رحم مادر جمع شده بود به خود دركشد و چون خون در معدهء فرزند درآمد يك‌بار ديكر هضم و نضج يافت جكر آن كيلوس را از راه ناف به خود دركشيد و يك‌بار ديكر آنجا هضم يافت و آنچه زبدهء و خلاصهء آن بود كيموس است كه در جكر است روح نباتى باشد و آنچه باقى ماند بعضى صفراء و بعضى خون و بعضى بلغم و بعضى سودا كشت و آنچه صفراء بود زهرهء آن را به خود دركشيد و آنچه سودا بود سپرز او را به خود كشيد و آنچه خون بود روح نباتى آن را از راه ناف آورد و بجمله اعضا رسيد نشو و نما ظاهر شد و چون عمل نشو و نما تمام شد انبات آشكارا كشت و روح نباتى قوّت كرفت و معده و جكر قوى شدند آنكاه آنچه زبده و خلاصهء روح نباتى بود دل او را جذب كرد و هضم و نضج يافت همه حيات شد و زبده و خلاصهء آن در دل ماند و روح حيوانى شد و آنچه باقى روح حيوانى است آن را از شرائين به جملهء اعضا فرستاد تا حيات اعضاء شد و موضع روح حيوانى و دل كه در پهلوى چپ است و چون او بكمال رسيد آنچه زبده و خلاصهء آن بود دماغ آن را جذب كرد و در آنجا نضج و هضم يافت زبدهء او روح نفسانى شد و آنچه از روح نفسانى باقى ماند از راه اعصاب به جملهء اعضا فرستاد تا حسّ و حركت ارادى در جمله پديد آمد و قسّام حسّ و حركت در بدن روح نفسانى است و مرتبهء عناصر و طبايع و نبات و حيوان در چهار ماه تمام شوند هريك در ماهى تا اينجا كه كفته شد آدمى با ديكر حيوانات شريك است يعنى در سه روح نباتى و حيوانى و نفسانى و جمله حيوانات اين سه روح را دارند و آدميان روح ديكر نيز دارند كه حيوانات آن روح را ندارند و حقتعالى بكمال قدرت بامر خود از جكر تا بدل رك مجوّف آفريده و آن خون‌را در آن جوى رك روانه كرداند تا بحوض دل صنوبرى برآيد و در آن منزل فيض فلك الافلاك متوجّه تكميل آن مولود شود و از ميان دل ركى بزرك ميان‌تهى بدماغ آن مولود كشيده و چون بواسطهء حرارتى كه در دل است خون جوش زند و از دل به راه كذر آن رك متوجّه دماغ كردد و ان روح حيوانى بر مركب خون سوار شود ميل دماغ كند و در دماغ نيز رك رقيق آفريده شده و چون آن خون با شهسوار روح حيوانى بدماغ رسد مجموع ركها را سقّائى كند و در هر ركى به قدر حوصلهء خود جوئى از آن خون روان شود بعضى بدست آيد و بعضى به پا رود و روح در همه ركها سارى شود و كودك بامر حقتعالى به حركت درآيد و دست و پا جنبيدن كيرد و ازين تقرير چنان معلوم مىشود كه از عناصر بنيه انسانى اوّلا معادن ظهور كرد و بعد روح نباتى به او تعلّق كرفت و تا او تعلّق نكرفت روح حيوانى بحصول نه‌پيوست و چون روح حيوانى ظاهر شد كه به حقيقت معشوق روح انسانى اوست كه او را لطيفهء ربّانى مىكويند نفس كلّى كه باصطلاح بعضى عبارت از عرش مجيد است به افاضت درآيد نفس خردى كه سردفتر كلّ كائنات اوست به آن روح حيوانى تعلّق سازد و از عالم فنا قدم در عالم بقا نهاد و اكر خواهى كه اين اسرار بر تو منكشف شود از رياض انفس به روضه آفاق كذر كن و حال مواليد اين عالم از صحيفهء كامله حكمت بخوان و بدانكه در آفاق چون فيض كواكب سبعه و سماوات بعناصر رسيد مولود اوّل كه آن را جمادات مىخوانند متولّد شد و چون معادن جماد بكمال عليا كه آن را ياقوت سرخ مىخوانند و اصل شد فيض فلك هشتم درخشيدن نمود و جماد قدم در دايرهء نبات نهاد و چون عالم نبات به ذروهء اعلى كه آن نخل و صدف است برآمد فيض فلك نهم اضافه شد و حلزون كه آن كرمى است پديد آمد و عالم حيوانات على اختلافات طبقاتهم ظهور كرد و چون ظهور حيوانى بكمال رسيد و حواس ظاهرى و باطنى او تمام شد نفس كلّى بتجلّى درآمد و اوّل به مرتبهء انسانيت ظهور كرده و نفس ناطقهء انسانى كه بواسطهء آن از ساير حيوانات ممتاز مىشود بحصول پيوست و اين نفس بر مثال آينه‌ايست كه چون از زنكار بشريّت خلاص شود عقل كلّ بر او تجلّى كند و چون آن عقل را بصفاء خود بازكذارند شايستهء آن شود كه نور كل كه اوّل ما خلق اللّه نورى اشارت به‌آنست بر او تجلّى كند و او را خلعت كرانمايهء ايمان بخشد و در راه علم قدم زند و به مرتبهء علماى ربّانى برسد و روح اعظم كه او را روح اضافى نيز مىكويند بر او تجلّى كند و در اندرون او ظاهر كردد و اندرون او را روشن كرداند و حيات او شود و حقيقت روح اضافى از جائى نمىآيد و به جائى نمىرود و او هميشه حاضر و محيط عالم است و چون كسى آينهء دل را صاف نمايد و زنكار